|
تیک... تاک
تیک ...تاک گذرزمان درعقربه های ساعت تیک... تاک بازبرگی ازدرخت می افتد وجوانه ای سربرمی آورد ازخاک تیک...تاک گذرزمان درعقربه های ساعت تومی خواهی کدام باشی: برگی مرده یا جوانه ای سرسبز؟؟!!!
........................................................
همه درهارابزن...!!!
همه ی درهارابزن شایددری یه رویت آغوش گشود ویک سبد شکوفه یایک بغل قصه هدیه دهد همه درهارابزن شایددری تورادرآغوش بگیرد وبرایت قصه ی هزارویک شب دیگری بخواند ـ قصه ای که دیگردرآن شهرزاد گمشده ای نداشته باشد ـ همه ی درهارابزن دری بازمی شود باتنفس صبح...!!!
................................................................
درخت همیشه بهار
وباز کلمات حرف به حرف بر صفحه ی کاغذ می نشیند ومن تنها به رقص نقطه ها چشم دوخته ام گاهی از بهار می گویند وگاهی از زمستان وچه پستند،کلمات ؟؟!!! اما این درخت همیشه بهار من است که در بارش برنده کلمات همیشه ی همیشه سرسبز می ماند...
..............................................................................
حراجی
- بخر،اما نه ارزان - چرا؟!...باید ارزان بخرم...آشنای دورم!...!! - لااقل به قیمت درد دل های شبانه ام...! - گران می دهی!!؟؟ - نه!!...مگر توآیینه ی چشمانم نیستی؟؟! - هستم...یعنی نه ...بودم...آخرتومدت هاست که به چشمهایت عینک می زنی! من شاعر نیستم من شاعر نیستم منپابرهنه زاده ی کوچه های احساسم من در تلالو نور ماه لانه می سازم خاطراتت را به دست بادمی سپارم تا بمیرند به زیر شوره زارها نبودنت را باورم نیست نمی خواهم نامی از تو نباشد دستان باد دوباره غبار از چهره ی مزارت می زداید مزاری که با خط سرخ به رویش نوشته اند: شهید گمنام...!! نقطه- سرخط
............................................................................
نقطه چین
جایت خالی شاید پرشود این بار بایادت اما باز هزاران هزارنقطه چین درانتظار پرشدن از تو هستند نقطه...سرخط پاک کن کجاست..؟؟! سرش می شکند مداد وباز به سلمانی تراش می رود کوچک می شود اما نوکش تیز و زیبا ﷼﷼﷼
...دفتر ورق می خورد صفحه ی سفیدی پیدا می شود و واژه ها همچون قطرات باران از ناودان مداد سرازیر می شود... ...صفحه ای دیگر سیاه می شود ودفتر به پایان می رسد ولی قصه همچنان ناتمام OOO
تمام دفتر از واژه ها پر شده ....صفحه ها سیاه... این بار کسی در فکر فرو می رود: پاک کن کجاست!!؟؟
........................................................................
فصل نماز
با نیت ابر وتکبیرة الاحرام صاعقه قرائت باران آغاز می شود وبا چکامه ی چکاچک آن چمن زار سجده می کند برای بهار
وبا سلام بهار ... ...نماز تمام شد !!
..........................................................................................
آمد بالاخره آمد ازپشت قله های سپیدسار بوی بهارمی داد نه...خودبهار بود برای رسیدن بهار : تنها شگفتن یک گل کافی است !! ...................................................................................................................... آدمِِ آهنی
باهرنفس باالتماسی بغض آلود از پیچ ومهره های تنت می خواهی که تحمل کنند بار سنگین... اما این بار چرخ دنده ی دلت شکسته است
.................................................................
فصل پنجم
بهار با سرخی ناگهانی شقایق ها معنا می شود تابستان با هرم شراره ها ی خورشید وپائیز با ناله ی برگ ها زیر پای عابران زمستان هم سپیدو پاک می بارد اما فصل پنجم شاید تو بیایی فقط همین !!! تو فصل پنجم سال منی !! چشمه ای برای زندگی به لجن زار چشم دوخته ای وقصه ی زلالی آب را آیینه وار می گویی ومرداب چه می داند که آیینه چیست؟ واز افتادن عکس ماه در چشمان چشمه می گویی ومرداب چه می داندکه ماه چیست؟ ...بایدچشمانت را دوباره قاب کنی ...مرداب هم چشمه ای برای زندگی است!!!
امیر امین الرعایا گروه سنی ه (سوم دبیرستان)
.............................................................................................................
به رنگ غربت
جز غریبی رنگی نیست برگ های افتاده از شاخه ی آبرو تن به دستان سرد خاک سپردند و کسی جز مرگ صدای خس خس سینه هایشان را نخواهد شنید . ................................................ جو هــر خاطـــــــره ها
ازدحام واژه ها و خطوط موازی دفتر و برگ ها سفیدی معصومشان را را به کلمات می بخشند و دفتر بسته می شود اما آخــــرین صفحه در انتظار دل خودکار پر از جوهر خاطره هاست ............................................................................
خاکستر مرگ پاشیدند بر سر شهر و چشم ها در اسارت خواب بی خبر از فرداها امـــــــــــا آسمان فانوس به دست جاده منتهی به صبح را چراغانی کرده است جایی در آسمان ها کسی در انتظار است .....................................................
از دشت های بهاریمان گذشتیم و در زمستان خیمه زدیم و برگ ها در حسرت نگاه بهار مرگ را تجربه کردند و کابوس ها آلوده ساختند خواب بهاریمان را ما اینجا میان حجم انبوه درد همسایه دیوار به دیوار تنهایم عشق زنده خواهد کرد مزرعه خاکی انسان را فصل زنده شدن دل هاست و برگ ها بر شاخه زندگی گل خواهند داد و کابوس ها به خاطره ها سپرده خواهند شد ............................................................
بهاریه های من بوی حزن میدهد دست درد می رویاند گل ترانه های مرا رنج خفته است میان خواب کودکان سرزمین من اشک درد پیر کرد مادرم را درد نام دیگر من است" ......................................................................... بهاریه برگ ها عاشقانه می میرند اگر صد بار به دارپاییز آویخته شوند باکشان نیست به نفس مسیحای بهار جان خواهند گرفت به فصل زنده شدن شاد خواهند خواند : ترانه زندگی را ..............................................................
بهار تازه از من رخت بر بسته و هنوز هم به شاخه های زندگی آویزانم مرا به عریانی زمستان نسپارید . ...........................................
گروه سنی ه - اول دبیرستان مصطفی جعفری
|